یه دنیا مهرو وفا تو نگاه نازت ، دیدم گلم
تو همون لحظه اول گفتم به خودم
همه ی دنیامو ، پای چشماش می دم
آخه اون چشمای نازت ، منو جادو می کنه
این دل بیکسمو ، پُرِ رویا می کنه
تو رو خیلی دوست دارم
خندهات آرامشه
چشمای خوشگلت
پُرِ نیازو خواهشه
خدا خواست من و تو
مال هم بشیم گلم
به خدا هنوز نمی شه باورم
که تو شدی مال خودم
با تو زندگیم چه رویایی شده
با تو جهنمم، بهشت شده
ماه من دوستتتتتتتت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 18:13  توسط ساحل
|
لبریزم از حس دوست داشتن...دیگر جمله های دوستت دارم، عاشقتم،
کفایت نمی کند!
هنوز پیدا نکرده ام واژه ای را که لایق عشق ناب تو باشد!
هنوز پیدا نکرده ام واژه ای که گویای احساس من به تو باشد!
نامت را آسمانی ترین می نهم، اما نه...! باز هم شایسته ی تو نیست...! تو فراتر از
آسمانی!
آن قدر خوب و مهربانی... آن قدر برایم عزیزی که نمی دانم تو را چه بنامم!
فراتر از گل واژه، فراتر از عشق نمی دانم...
دلم می خواهد زیباترین و با احساس ترین جمله های عاشقانه را به پای تو ریزم!
اما چه کنم زبانم قادر نیست...!
می بوسم خدایی که تورا برای من خلق کرد،
می بوسم خدایی که فرشته تر از فرشته برای من خلق کرد!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 19:56  توسط ساحل
|
نازنینم
!
ای
مرهم دردهای من !
ای
همدم لحظه های ناب من!
سرگذشت
من و تو با عشق آغاز شد
این
روزها که سفر رفته ای ، مجنون وار بر گرد شهر می گردم
تا
شاید رد ونشانی از تو یابم
اما
بی فایده است
این
انتظار است که باید تحمل کنم
گفتی
که زود بر می گردی
اما
یادت نبود ، که طاقت دوریت را ندارم .
آتش
عشقت مرا می سوزاند ،
نگاهت
را از من دریغ مکن ، به رویم بخنند ،
بگذار
بار دیگر گل لبخند را بر لبانت ببینم .
نگذار
چشم حسود زمانه به آرزوهایم بخندد،
بگو
با دلی که در گرو عشق توست چه خواهی کرد ؟
بگو
که هنوز دوستم داری ؟
بگو
هنوز لیلای تو هستم ، تویی که ادعای مجنون
بودن می کنی؟
بگو
...
نترس
...
من
با تو خواهم بود
تا آخرین نفس
من
که بارها گفته ام ،
با تو
نفس می کشم ،
اشکهایم
فقط برای تو می ریزد ،
قلبم برای تو می تپد
بگو اشکهایم
سرازیر شده اند
آنها
هم بی تابند .
بگو...
چشمانم
منتظرتند، قلبم در سینه بی قراری می کند
بگو که هنوز هم عاشقانه دوستم داری...
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 18:7  توسط ساحل
|
یادته برات می مردم ، ستاره نبودم اما فقط مال تو بودم....
تو قلبت لونه داشتم ، پروانه نبودم اما همیشه دورت می گشتم
یادمه بهم می گفتی دلت پیشم اسیره ...
زندگی پوچِ بی من ،دل بدون من می میره
من همه حرفاتو شنیدم ، شنیدم اما در عمل چه دیدم....
من چه سختی ها کشیدم جز غم دوری تو چیزی ندیدم
بی معرفت دیدی گذاشتی رفتی خیلی راحت...
دیدی بالاخره به نبودن من کردی عادت
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:42  توسط ساحل
|
چه سخت بود برام
لحظه ی وداع
گفتن حرف جدایی ...
و تو چه آسون گفتی که
دیگه دوسم نداری!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:19  توسط ساحل
|
دلم گرفته ای خدا
مثل دل شفیره ها
به عشق پروانه شدن
دق میکنم
تو پیله ها
میخوام مثل دُر تو صدف
بی
کسیمو داد بزنم
شاید که گوهرم کنی
وقتی که فریاد بزنم
دلم گرفته ای خدا
میخوام
که پروانه بشم
رها شم از پیله غم
همدم پیمانه بشم
امشب میخوام گلایه رو
رو اوج هر صدا بگم
تو خلوتم با گریه هام
فقط
خدا خدا بگم
بگو فقط تا کی باید
بگم به
امید خدا
به پای این دلتنگیهام
چند
تا شبو کنم فدا
چند تا ستاره بشمارم
شبا رو
بیداری کنم
تا کی بارون اشکارو
رو گونه هام
جاری کنم
گفتی یه دم صدا بزن
تا من
اجابت کنم
نخواستی که حنجره مو
نذر
ضیافتت کنم
دلم گرفته ای خدا
تو غصه های بی کسی
به گریه های بی صدا
نمونده
یک دم نفسی
دل از همه بریده ام
تو آخرین
فریاد رسی
کجا برم به کی بگم
جز تو نمونده
مونسی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 12:14  توسط ساحل
|
به سلامتی همه ی اونایی که
جرات دارن میگن دیگه نمیخوامت
نه اونهایی که میگن:
میدونی؟ تو لایق بهتر از منی...
به سلامتی اشک که وقتی میاد طرف خالی میشه و بقیه پر.
به سلامتی اونایی که هر چی شکستن، دل نشکستن
به سلامتی اون کسی که میدونه ولی همیشه ساکت می مونه
به سلامتی اون سوال هایی که پرسیده نمی شن ولی جوابشون بغض میشه تو دل آدم
به سلامتی اونیکه تو دردناکترین لحظه ها، سنگینیه سکوت رو تحمل کرد اما لب باز نکرد تا عشقش همونجوری که خوشه ، خوش بمونه
به سلامتی باران که هرچی دید و کشید ریخت تو سینه اش هزارتا درد و مرض گرفت اما به هیچ کس هیچی نگفت اگه ناله ای هم زد هیچکس نشینید
به سلامتی ساحل که وجودشو کسی احساس نکرد اما هنوز با لبخند زندگی میکنه
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:0  توسط خورشید
|
تازگیا کم پیدایی ! معلوم هست کجایی؟
تازگیا سایه شدی ! زودی میای ، زودی میری!
تازگیا بد شدیا ! اینو خودت خوب می دونی
همدم دیگران شدی ، غریبه شدم برات؟
تازگیا سایه ت سنگین شده! عاشقم نیستی دیگه ؟
همدم لحظه های ناب و هق هقم گریه هام نیستی دیگه؟
غصه نخور عزیزکم ، دیگه گذشت اون روزا
دیگه نیستم اون عاشق دیونه که می مرد برات
یه روزی عاشقت بودم اما تموم شد اون روزا
دیگه نمی خوام ببینم حتی یه لحظه اون چشات
یه روزی می رسه عاشقیام یادت میاد
گریه ها و خنده ها و شادیا و غمام یادت میاد
خیال نکن امروز دلم باهاته ، مثل تموم روزا
روزایی که حتی یادت میره که من کجام
تازه داره زندگیم از تلخی سردیت ، گرم میشه
تازه دارن جون می گیرن گلهای یاس رو شیشه
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:16  توسط ساحل
|
نمیدانی چه روزایی که به یادت شب کردم
چه شبهایی که تا صبح ناله کردم
نمیدانی چه حسرتها که بر دل نشاندی
چه آه ها که بر لب نشاندم
نمیدانی چه روزهای خوشی که بر باد دادی
چه لحظه های نابی که از دست دادم
نمی دانی چه اشکهایی بر چشمم نشاندی
نمیدانی چه فغانهایی بر سر دادم
نمیدانی چه روزهایی رو بی تو سر کردم
گل امید را در دل پرپر کردم
نمیدانی چه چشم براهی ها کشیدم
نمیدانی چه راحت از من گذشتی
نمیدانی که روزها پُرِ دردم
نمی دانی که شبها کوه صبرم
نمیدانی چه آمد بر سر من
نمیدانی دلم را از دست دادم
نمیدانی دلم ویرانه ای شد
نمی دانی سیه پوش غمت شد
نمیدانی که در را به روی غیر بسته
نمیدانی که بی تو کنج عزلت نشسته
نمیدانی چه رنجهایی کشیده
آخه طفلی دلم ، زخم دیده
نمیدانی بی تو آواره ترینم
نمیدانی سیه پوشم ، غمینم
نمیدانی دلم دریای درده
نمیدانی چشمام مبهوت و سرده
نمیدانی چه سخته درد دوریت
نمیدانی چه تلخه روزگارم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 10:2  توسط ساحل
|
امروز هوا بارانی ست ، باز دلم تنگ است ، باز هوای دلم ابریست ، باز هم زیستن بی تو در من نیست؛ نمی دانم چه بگویم ، غم دل را بی تو به که بگویم .
راستی ؛ دیشب خوابت را دیدم ، نمی دانی چه رویای شیرینی بود ، من و تو در کنار ، فارغ از غم دنیا ، بی کنایه ، بی دعوا ، بی خیال فرداها ، گل لبخند بر لبانمان بود ، اشک از چشمانمان جاری اما نه این اشک غم و بی وفایی نبود ، بلکه اشک عشق بود . چشمهایت برق عشق داشت .
دوباره قلبهایمان برای هم می تپید ،حرفهایمان بدون کنایه بود ، دلهایمان لبریز از محبت بود.
اما حیف که فقط رویا بود ، با اینکه می دانستم رویاست اما باز هم از داشتنت از بودنت لذت می بردم.
دوباره دلم هوایت را کرد ، دوست داشتم طلوع آفتاب را نمی دیدم ، چون دیگر طاقت زندگی بدون تو را ندارم .، باز جشمهایت هنگام جدایی یادم آمد ، باز روزهای درد و غم یادم آمد ، اشک ها ، سوزها ، ناله ها یادم آمد جای خالی قاب عکست برروی دیوار بغض بر گلویم نشاند.
آری ، رفتی ، رفتی که با رفتنت یکی از غم های دلم را برداری ، نمیدانستی هزاران غم بر دلم نشاندی .
نازنیم هر جا هستی باش و بدان دنیای بی تو دردآور است.
اما خدای من بزرگتر از آن چیزی ست که تو تصور می کنی.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 9:38  توسط ساحل
|